تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

الهي:

 

همه عمرم را با تو بودم بي آنكه بدانم

                                            هر دم با تو بودم بي آنكه تو را بخوانم

من در پي كار خويش بودم و تودر پي من

                                             هر لحظه كه خواندمت تو بودي با من

 

و كنون من:

 

غمگينم و افسرده و هم در پايت

                                              رحمي كن و آرام كنم با يادت

عقلي بده تا توانم از جان كندن

                                             صبري بده تا توانم از سر رفتن

 

 

از گناه منصرفم گردان و به فضل خويش معترف كه صلاحي جز اين نباشد مرا

فرصتي ده كه طاعتت كنم و طاقتي ده كه از صلاحت نرنجم

آرامشي ده كه جز با تو نيارامم  و آسايشي كه جز با تو نياسايم

و ايماني بخش هم پايه آن كه هم نامم بود و اميدي به عظمت او

 

بر او و خاندان مطهرش صلوات                                                                                    مرد پاييزي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:54  توسط محمد جواهري  | 

جمعه شب است و خیابانها تاریک و خلوتند.

پای پیاده به سمت حرم به راه می افتم. خیلی برایم مهم است که ساعت 23 در حرم باشم. به عزیزی قول داده ام که از طرفش نایب الزیاره باشم و برای موفقیتش در امری، دعا کنم. آرزو می کنم حرم نیز همینگونه خلوت باشد.

ساعتی بعد در حرم هستم. کفشهایم را به کفشداری می دهم و نا خود آگاه به سمت ضریح نورانی کشیده می شوم. بوی عطر همه جا را پر کرده و صدای صلوات به گوش می رسد. اینجا بر خلاف خیابان، شلوغ شلوغ است.

هنوز باورم نمی شود که در کنار عشقم هستم. گویی قدم به گوشه ای از بهشت نهاده ام. خود را گناهکاری می بینم در میان سیل عظیم بهشتیان. از خودم هم خجالت می کشم. با خود می گویم چه توفیقی به از اینکه ساعتی را در بهشت و میان بهشتیان باشم ؟

فاصله ام تا ضریح مطهر امام هشتم 1 متر بیشتر نیست، اما رسیدن به آن کار بسیار مشکلی به نظر می رسد. هر کسی بی توجه به اطرافش برای رسیدن به ضریح تقلا می کند. 10 دقیقه تمام است که پاهایم را لگدمال می کنند. جوانی آرنجش را به سختی به گلویم می فشارد. از پشت سر و کناره ها، می هلندم. و من عاجزانه چشم به ضریح دوخته ام و دستم را در آرزوی وصال به سمت آن دراز کرده ام.

بلاخره دستم به ضریح می رسد، حالا نوبت من است. هر چه در توانم هست به انگشتانم می دهم و با تمام قوا پنجه در پنجره های فولادی می اندازم. شکرش می گویم که سعادتم داد تا در کنارش باشم. ابتدا دوستی را که به بهانه او، توفیق زیارت نصیبم شد دعا می کنم و حاجتش را به گوش امام می رسانم. سپس نوبت پدر، مادر، خانواده، دوستان، مومنین و حاجتمندان است. با آرزوی عاقبت به خیری برای خودم، دستم را از ضریح جدا می کنم. فشار جمعیت چند دقیقه ای نمی گذارد از این محیط رویایی خارج شوم. بلاخره از جمعیت جدا می شوم. صورتم بر آشفته و قرمز شده است. نفس نفس می زنم، اما دلم چه آرام شده است.

نمی توانم از ضریح دل بکنم. روبرویش و پشت به قبله، روی سنگهای مرمر براق می نشینم و زیارت مخصوص حضرت را بر لب زمزمه می کنم. آرام تر می شوم وقتی می دانم در همان زمان کسی با من هم نواست و دلش اینجاست، گرچه جسمش صدها کیلومتر دورتر است.

از ضریح فاصله می گیرم و در پشت ستونی، به نماز می ایستم. دو رکعت نماز شکر و سپس دو رکعت برای موفقیت دوستم، دو رکعت برای مادر عزیزم، دورکعت برای خانواده ام و دو رکعت برای دوستانم به جای می آورم و برای سلامتی و خوشبختی همه دعا می کنم. حال عجیبی مرا فرا گرفته. احساس سبکی می کنم. اصلا خستگی و کسالت سر شب را ندارم. به همین خاطر دوباره با پای پیاده به سمت خانه روانه می شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:40  توسط محمد جواهري  | 

پرده اول; بندر انزلی - 21 مرداد 86

در بلوار شهرکی در کنار دریا، فیلمبردار در حال به تصویر کشیدن مراسم خروج عروس و دامادی از ویلا و رژه آنان به سمت ساحل دریاست. داماد لبخند رضایتی بر لب دارد. عروس با وقاهت تمام و آرایشی نامناسب و لباس عروسی اش در معیت شوهر خود به سمت دریا حرکت می کند. مادرم می گوید: با این اوضاع، حتما خوشبخت می شوند ! چند متری آن طرف تر تابلویی با این مضمون به چشم می خورد:

              "ای زن به تو از فاطمه(س) اینگونه خطاب است          ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است"

پرده دوم; نمایشگاه بین المللی مشهد - 18 شهریور 86 - ساعت 21

 جایی برای سوزن انداختن نیست.زن و مرد، محرم و نامحرم در اینجا معنایی ندارد، مگر برای عده ای قلیل. دخترک های جوان و خام با آرایش های غلیظ و مدل های مختلف مو، توجه هر کسی را به خود جلب می کنند. با خانم غرفه داری هم صحبت بودم، هنگام خداحافظی دستش را به سویم دراز کرد! دستم را قایم کردم و با گفتن جمله" من به این کار عقیده ای ندارم" از او دور شدم و اصلا برایم مهم نبود که در مورد من چه فکری می کند. یکه خوردم از این محیط غیر فرهنگی به ظاهر فرهنگی.

پرده سوم; سینما آفریقای مشهد - 19 شهریور 86 - ساعت 19

باز هم حضور بانوانی را شاهدم که گویی به عروسی دعوت شده اند ! و مردانی را که با زنانشان که مانتویی تنگ و شلوار کوتاهی بر تن دارند، دور افتخار می زنند و به انتخاب خود که مورد توجه همگان است می بالند !

پرده چهارم; خیابان راهنمایی مشهد - 19 شهریور 86 - ساعت 22

دختران تنها هنوز هم در خیابانند. بازهم تکراری ملال آور. باز هم قیافه های عجیب و اداهای انسان فریب.

پرده پنجم; میدان راه آهن مشهد - 20 شهریور 86 - ساعت 1 بامداد

کاروان عروسی از طواف حرم می آید. دور میدان توقف می کنند.صدای ضبط ماشین ها به هفت آسمان می رود. همراهان به پایکوبی می پردازند. دختران و پسران در آن تاریکی که جز خدا کسی آنها را به راحتی تشخیص نمی دهد به رقص مختلط می پردازند.

خاتمه: خدایا در این عمری که به من دادی فهمیدم که غیرت و توانایی غلبه بر شهوت، دو نعمتی است که خیلی از انسانها از خود دور ساخته اند.

بار خدایا; چگونه مردی سنگینی نگاه شهوانی نامحرمی به ناموسش را بر می تابد؟

چگونه زنی به خود اجازه می دهد که اینچنین بی شرمانه پرده عفت و حیایش بر باد رود؟

خدایا: همه ما را و بالاخص من را، از گناه مصون بدار و به راه راست هدایت فرما.

                                                                                                                         بنده کوچکت: مرد پاییزی

                                                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:16  توسط محمد جواهري  | 

دوستان گل من، عزیزانی که از درد عشق و غم فراق می گویید:

لحظه ای صبر کنید !

به خدا عشق چیزی نیست که شما می گویید و می جویید. چرا قدم در راهی نهاده اید که انتهایش تاریک است و نا معلوم؟ چرا می گذارید دل، تاج پادشاهی عقلتان را برباید؟ چرا قدر نفس های گرانبهایتان را نمی دانید؟ چرا چوب حراج به عمرتان می زنید؟ چرا خودتان را اسیر بازی های زندگی می کنید؟ چرا با یک نگاه عاشق می شوید و با یک گناه فارغ؟ چه کسی عشق را بر سر زبانهایتان انداخت؟ چه کسی عشق را اینگونه برایتان تعبیر کرد؟

چرا از خدا نمی گویید؟ چرا عشق او را نمی جویید؟ چرا عشق به خدا را که متعالی ترین عشق است را از یاد برده اید؟ چرا امیدتان را از امید همه امیدواران گرفته اید و از بنده درمانده اش طلب یاری دارید؟ چرا پشت در خانه صاحب کرم نشسته اید و دست گدایی به سوی غریبه ها دراز می کنید؟

بر خیزید و در بزنید. به خدا قسم جواب رد نمی گیرید. چشمانتان را از زمین و انسانهای نومید بر گیرید و به آسمان امید بنگرید. مبادا بگذارید وسعت نگاهتان اسیر هوس های زودگذر شود. بر خیزید و چون پیامبری معجزه کنید. شک نکنید که می توانید.می توانید، اگر بخواهید و ایمان بیاورید به عشق ابدی.

    دعای حقیر بدرقه راهتان.                                                         آرزومند آرزوهایتان: مرد پاییزی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:9  توسط محمد جواهري  | 

 

تنها ترین واژه

دلم برای تو و غربتت می سوزد

چه مظلومانه بازیچه دست بچه ها شده ای

و چه ظالمانه بر تو می تازند کسانی که حتی معنای تو را نمی دانند

نام تو را بی هیچ تعهد و اجازه ای، بر وزن فاعل و مفعول بر خود می نهند

هر کاری که دلشان خواست می کنند و آخر سر تمام کاسه و کوزه ها را بر سر تو می شکنند

شب با دیده اشکبار به خواب می روند و صبح که از خواب بر می خیزند، دوباره عشق را می جویند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 2:51  توسط محمد جواهري  | 

هفته پیش،هفته عذاب آوری برای من بود. به علت حادثه ای که برایم پیش آمده بود،باید 4 روز تمام را در خانه به شب می رساندم تا بهبود یابم.

اولین گزینه که اتفاقا بی دردسرترین و کم خرج ترین گزینه برای پر کردن اوقات فراغتم بود،تلویزیون بود.اما دریغ و صد افسوس از یک برنامه خوب و مفید.تلویزیون همه چیز نشان می داد،در عین حال که هیچ چیز نشان نمی داد ! آخر سر به یک فیلم کارتونی برنامه کودک قناعت کردم(که البته آنرا در دوران خردسالی نیز دیده بودم) حداقل فایده اش این بود که ذهنم را به سالهای شیرین و پاک کودکی برد.

و اکنون در دورانی می زیم که احساس می کنم صدا و سیما به جای پر کردن اوقات فراغت مردم (و نه آموزش  آنها)تنها قصد پر کردن جیب خود و بعضی دیگر را دارد.از طرف خودم می گویم:حاضرم به جای 8 شبکه کنونی،همان 3 یا 4 شبکه قدیم را داشتیم،با برنامه هایی در همان حد.

سالهایی نه چندان دور را خوب به یاد دارم که برای دیدن سریالهایی نظیر پدر سالار،شلیک نهایی،خانه سبز و حتی فوتبالیست ها !یک هفته انتظار می کشیدیم و لحظه شماری می کردیم و هنگام پخش سریال تمام اعضای خانواده،از کوچک تا بزرگ با هم و در کنار هم به تماشا می نشستیم.اما افسوس که اکنون باید از روی اجبار و بی برنامگی صدا و سیما،اوقات گرانبهایمان را که در آخرت درباره اش ما را باز خواست می کنند،صرف دیدن خزعبلاتی نظیر چارخونه و امثالهم کنیم.

واضح و مبرهن است که صدا و سیما در اعیاد،به اصطلاح سنگ تمام می گذارد.اما به راستی در عیدی که پیش رو داریم حاضریم کدامیک از  فیلم های زیر را ببینیم؟

جومانجی؟     بوی پیراهن یوسف؟     خواب سفید؟     آژانس شیشه ای؟   

محمد رسول ا...(ص)؟         امام علی(ع)؟       مورچه ها؟   

  روز واقعه؟     زیر درخت هلو؟        ...............؟      ................؟

فیلم های خارجی هم که هزینه هنگفتی صرف خرید و آماده کردن آنها می شود، حال و روز بدتری دارند.

1.دوبله: به جای بیان ترجمه صحیح فیلم،از جملات بی ربطی مثل "برو گم شو"،"حالت رو می گیرم"،"خفه خون بگیر"،"آشغال کثافت" برای پر کردن جملات سانسور شده استفاده می کنند.

2.سانسور: غالبا 50 تا 60 درصد حجم فیلم و 99% محتوای آنرا تحت الشعاع قرار می دهد.

3.زوم: در هنگام پخش تصویر صورت یک زن،در 90% اوقات فقط از گردن به بالا را نشان می دهند.

نکته :عدم پخش فیلمهایی با این شکل و شمایل بهتر از توهین به شعور مخاطب و تلف کردن وقت اوست.

با وجود این حرفها،در پایان از مسئولان صدا و سیما به دلایل زیر که مشتی است از خروار خدمات ایشان،قدردانی می نمایم:

1. پخش کلیپ هایی به اسم "سریال" در بین پیامهای بازگانی جهت رفع کسالت بازرگانان محترم

2. پخش 24 ساعته صوت و تصویر رئیس جمهور محبوب برای علاقمندان به رایحه خوش خدمت

3. میدان دادن به مجریان دارای لکنت زبان و آماتور

4. مقابله به مثل و تبلیغ منفی علیه آمریکای جهان خوار و اسرائیل خائن

5. بارش 24 ساعته برف در روی تصاویر شبکه های استانی برای شهروندان گرما زده

6. اعلام پخش مستقیم والیبال نوجوانان ایران-فرانسه در ساعت 4:30 بامداد و عدم پخش آن به جهت کاهش بهای برق مصرفی خانوار ها و کمک به اقتصاد خانواده و جلوگیری از سهمیه بندی برق

7. پخش اذان های صبح،ظهر و شب در راس ساعت

8. ایجاد قابلیت استثنائی و منحصر به فرد رویت رنگین کمان در ساعات اولیه بامداد جهت شهروندانی که به بی خوابی دچار شده اند

9. اختصاص چند شبکه برای تبلیغ انرژی هسته ای و قابلیت های سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران که مورد اخیر نیز حق مسلم ماست

10. نصب فریم های گل و بلبل به مناسبتهای مختلف در وسط تصویر و جلوی چشم بیننده و ایجاد شادی مضاعف در بیننده

11. پخش تقلید صدای خوانندگان لس آنجلسی و موزیک هایی مشابه با موزیک های آنها و در نتیجه خودکفایی و بی نیازی به اجانب و فرهنگ های بیگانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط محمد جواهري  | 

آخرین سروده ام,که اگر بتوان نام آنرا شعر نهاد,به شما دوستان عزیزم تقدیم می کنم.

سروده ای در پاسخ به مطلب "خزان زدگان" در وبلاگ "سه شنبه نویسی ها".

 

و تو ای دوست

چه خیالی داری       و چه حالی داری        که در این کنج اتاق خالی       نگری بر گل و باغ قالی

 روزنی کو؟چه هوایی آمد؟            کی شنیدی که صدایی آمد؟

آخرین پنجره کی وا شده بود؟       آخرین حنجره کی وا شده بود؟

 من سوار خط دنیا نشدم          بل سوارم کردند

من اسیر خبط دنیا نشدم           بل اسیرم کردند

و کنون حال من و تو اینست:     که بگیرندت دست    

                                                        و به گهواره بخوابانند بست      

                                                                                         همچو یک کودک؛پست

و هنوز هم,صدایش به گوشم طنین انداز است:

"خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است           کارم از گریه گذشته است,به آن می خندم"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 13:48  توسط محمد جواهري  | 

 دیشب,شب نیمه شعبان,میهمان مجلسی در یکی از تالارهای شهرمان بودم.خیل عظیمی از جمعیت سالن را به اشغال خود در آورده بودند و حدود 100 نفر به دلیل نبودن صندلی خالی,هاج و واج و دائما در حال آمد و شد بودند.مجری مراسم آخرین و مهمترین سخنران را چنین معرفی کرد:"آقای حجه الاسلام والمسلمین پروفسور دکتر ...........".

سید معممی با هیبت و ظاهری که شباهت بسیاری به سید حسن نصر ا... داشت,پشت تریبون قرار گرفت.جهت مقدمه ایشان قصد داشتند آثار مخرب زندگی انسان ها را بر کره زمین شرح دهند.به همین مناسبت فرمودند: "..........مثلا همین هواپیما ها که بنزین را می سوزانند و کربن حاصل از احتراق را وارد جو کرده و آنرا الوده می کنند".این حرف از نظر خیلی ها بسیار علمی و جالب بود,اما برای من که واحد های درسی مختلفی  مثل محیط زیست و ژئوشیمی و کانی شناسی و .... را پاس کرده بودم بسیار خنده دار و سپس گریه آور بود.

آخر کدام واکنش شیمیایی است که باعث آزاد شدن کربن درهوا شود؟انتظار نداشتم که بداند این گاز آلاینده Co2  است؛اما ای کاش حد اقل می گفت Co.اینجوری دل من هم راضی تر و مساله به واقعیت نزدیکتر بود.

این ماجرا من را به یاد قضیه ای اینچنینی در سالهای گذشته انداخت:در مجلس ترحیم یکی از آشنایان،روحانی ای روی منبر رفته بود و در حال موعظه مدعوین و علی الخصوص قشر جوان بود.در قسمتی از حرفهایش،خواست قدری با جوانها امروزی تر صحبت کند و به قولی با زبان خودشان با آنها حرف بزند.روحانی گفت:"آی جوونی که خدای نا کرده توی زندگیت گناه می کنی!حواست جمع باشه.آخرتی هم در پیشه.یه بار بزن اونور CD!خودت رو متحول کن".

نکته: ((در آن زمان هنوز سی دی ای که هر دو رویش رایت شود اختراع نشده بود)).

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:49  توسط محمد جواهري  |