تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

این رمضان هم به سرعت برق و باد آمد و رفت.

در این سی روز چه کردیم و چه اندوختیم؟

قدر شبهای قدر را دانستیم یا اوقاتمان را به بطالت گذراندیم؟

در این رمضان چیزهای زیادی دیدم که گاه خاطرم را آزرد و گاه قلبم را مسرور ساخت......

ناراحت شدم وقتی دو جوان هم سن و سال خودم را دیدم که قبل اذان، در کوچه پس کوچه های خلوت شهر- جایی که کسی جز خدا ناظر اعمالشان نبود- سیگار بر لب داشتند. وقتی پرسیدم چرا روزه نمی گیرید، گفتند: معده مان مشکل دارد! گفتم: آیا سیگار داروی معده تان است؟

غصه خوردم وقتی برای گرفتن یک شیر پاکتی از مغازه دار پاسخ " تمام شد " را شنیدم......در حالی که یک دقیقه بیشتر از تخلیه شیر نمی گذشت و ماشین حمل شیر در حال دور شدن از مغازه بود.

لذت بردم از دیدن تصویر سفره ساده افطار دوستی که از یکی از ایالت های امریکا برایم فرستاده بود. او روزه می گرفت، نه از سر اجبار، که با ذوق و شوق.

 گرچه سفره اش رنگین نبود، اما مطمئنم دلش رنگ خدا بود........ در سرزمین بی خدایان و مشرکان. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:59  توسط محمد جواهري  | 

زن بیچاره ماهی یک مرتبه برای نظافت به خانه مان می آید و من بی اعتنا به او، به کار خویش مشغولم.

بی رودربایستی: او را نمی بینم .

وضع زندگی اش را از زبان مادرم می شنوم: 8 فرزند دارد. همسرش گچ کار ساختمان است و در آمدشان در حدی است که فقط از پس اجاره خانه پایین شهری شان بر می آیند. خوراکشان غذاهای مانده ای است که ما و چند خانواده دیگر برایشان در فریزر نگهداری می کنیم و هر هفته برای بردنش به ما سر میزنند. لباسهای کهنه و پاره ما تن پوش کودکانش است. یک پارچه که سر و ته اش را دوخته و درونش را با پارچه پر کرده؛ عروسک دختر یک ساله اش است !

خبر دارم که زن گفته حاضر است دخترش را فقط در ازای تامین معاش و یک زندگی آرام, به هر زوجی ببخشد !

خبر دارم که یک ماه است تنها غذای لذیذشان فقط یک مرغ مردنی بوده و بقیه قوتشان غذاهای مازاد بر مصرف ما !

هفته پیش، خواهرم برای دخترش عروسکی خریده بود. دخترک معصوم از شادی در پوست خود نمی گنجید.

اما من...........دیروز افطار تا خرخره خوردم. اینقدر خوردم که نفسهایم به سختی می آمدند و می رفتند. حتی یک لحظه هم به یاد آن خانواده نیفتادم . به خودم لعنت فرستادم که اینقدر خودخواه و نا سپاس هستم.

از مادرم خواستم برای دفعه بعدی که به اینجا می آیند خبرم کند تا برایشان کمی مواد غذایی بخرم.

و حالا از خدا می خواهم به من کمک کند تا بتوانم بیشتر به یاد محرومین باشم و این سعادت را به من بدهد که لقمه ای از دهان خود بر گیرم و در دهان آن کودکان معصوم بگذارم. کودکانی که تمام سال را روزه هستند؛ اگر آب را هم نداشتند.

در آخر تقاضایی دارم که تابحال از کسی نکرده ام، اما اکنون وظیفه خودم می دانم برای کمک به این خانواده از هیچ کوششی دریغ نکنم. از شما دوستان عزیزم و کسانی که این مطلب را می خوانید تقاضا می کنم اگر می توانید و دوست دارید به این خانواده کمکی هر چند ناچیز کنید. اگر در مشهد هستید و مایل به کمک جنسی (حتی با یک جفت کفش کهنه یا لباسهای قدیمی) هستید با من تماس بگیرید تا خدمت برسم.

یک حساب خالی هم دارم که شماره اش را می گذارم تا اگر مایل به کمک نقدی بودید از آن استفاده کنید. 

                                                                                                        اجرکم عند ا....

حساب سیبای بانک ملی به نام محمد جواهری   0301029388009

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:29  توسط محمد جواهري  | 

چه زیباست لحظه ای که قدمهایت را آرام آرام بر فرش نارنجی رنگ پیاده رو ها می گذاری و غروب خونین خورشید را در انتهای خیابان به نظاره می نشینی.

صدای خش خش برگهایی را می شنوی که چند ماه پیش چه دور و دست نیافتنی بودند.

درختان عریانی را می بینی که چند ماه پیش چه پر غرور به برگ و بارشان می بالیدند.

و در این حال و هوا، تو چه زیبا به فکر فرو می روی که فردا پس از گذر پاییز زمان از زندگی ات، چه خواهی بود و چه خواهی داشت؟

و تو بار دیگر در خود فرو می روی ........

شک مکن ! تصمیم درستی گرفته ای. بر خیز و اراده کن، تو می توانی.

دوستدارت:مرد پاییزی 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 3:25  توسط محمد جواهري  |