23 سال پیش در چنین روزی، من در یک تاکسی قراضه در راه رفتن به بیمارستان، متولد شدم !
و امروز تکراری ترین روز عمرم است . . . . . . بیست و چهارمین پانزده آذری که می بینم و بقیه روز ها هنوز در عدد بیست و سه و در انتظار مانده اند !
به مناسبت این روز تکراری، شعری را که 4 سال پیش ( باز هم به مناسبت همین روز تکراری) سروده بودم در این پست مطلب می گذارم. امیدوارم شما را از شعر بیزار نکند ! ! !
امروز تولدم است و سخن می گویم از مبدا خود بدنبال تو ام تا غایت
قصدم نبود قصیده گفتن و غزل تا آخر عمر من بوم در یادت
دستم نبود قصیده گفتن و غزل اینها همه زاحساس تو است و ازصفایت
رحمت کند این خدای آن حافظ را باشد همه فال او چنین بر عادت
"فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت"
باشد که بوی شاد و همیشه این در یادت دریا شو و قطره ای بزن بر یارت
