تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

23 سال پیش در چنین روزی، من در یک تاکسی قراضه در راه رفتن به بیمارستان، متولد شدم !

و امروز تکراری ترین روز عمرم است . . . . . . بیست و چهارمین پانزده آذری که می بینم و بقیه روز ها هنوز در عدد بیست و سه و در انتظار مانده اند !

به مناسبت این روز تکراری، شعری را که 4 سال پیش ( باز هم به مناسبت همین روز تکراری) سروده بودم در این پست مطلب می گذارم. امیدوارم شما را از شعر بیزار نکند ! ! !

   امروز تولدم است و سخن می گویم                       از مبدا خود بدنبال تو ام تا غایت

     قصدم نبود قصیده گفتن و غزل                             تا آخر عمر من بوم در یادت

     دستم نبود قصیده گفتن و غزل                     اینها همه زاحساس تو است و ازصفایت

   رحمت کند این خدای آن حافظ را                         باشد همه فال او چنین بر عادت

  "فریاد که از شش جهتم راه ببستند        آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت"

 باشد که بوی شاد و همیشه این در یادت                  دریا شو و قطره ای بزن بر یارت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:56  توسط محمد جواهري  | 

شب است و شلوغی از سر و روی شهر می بارد. سرما رمقی برایم نگذاشته. انگشتانم بی روح و کرخت شده اند. درون ماشین می نشینم و شیشه ها را تا آخر بالا می کشم. پیاده روی این خیابان "بالای شهر" شلوغ شلوغ است. هر کسی در حال و هوای خود است و من  نظاره گر آنان. سکوت زندان خود ساخته ام را با ملودی زیبای بتهوون می شکنم. همان آهنگی که عجیب عجین شده است با  "زباله ها" و "ساعت 9" شب !

گویی این آهنگ برای همین لحظه رویایی ساخته شده است. نا خود آگاه یاد دخترک کبریت فروش می افتم. نمی دانم چرا ؟ اما حس عجیبی دارم. در این تنهایی، خیلی راحت تر می توانم خودم را جای او بگذارم، و با تمام وجود حس کنم معنای آن نگاههای ملتمسانه را، هنگامی که در آرزوی فروختن کبریت های نم گرفته اش، در سرمای ناجوانمرد خیابان به خواب رفت . . . . .  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:1  توسط محمد جواهري  |