تبليغاتX
مرد پاييزي

مرد پاييزي

 

رعد، برق، باران

سکوت نیمه شب،  ذهنی مشوش و نا آرام

لباس می پوشم، چتر کودکی هایم را بر می دارم و قدم به خیابان می نهم

باران حتی توان گذر از چتر به این کوچکی را هم ندارد !

چتر من قوی است یا باران حریف قدری نیست ؟!

به جنگ ناودان ها می روم. آنها هم حریف چتر به این کوچکی نیستند!

از مسیر کودکی می گذرم و به دبستان می رسم. تعطیل است !

رهگذران چونان دیوانه ای می پندارندم و از من و چتر کوچکم گریزانند

جیب هایم خالی خالیست، حیف که راهزنی در ره نیست تا تسلیمش شوم

پاهای خسته ام مرا در نیمه های شب رها می کنند و به سمت خانه روانه می شوند

و باز من می مانم و تشویش، من می مانم و بی قراری، من می مانم و التهاب

باران ببارد یا نبارد، فرقی ندارد .... پاهای خسته ام دگر تاب ندارد

می بینم روزی را که چتر کوچکم حتی ..... مرا تنها گذارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط محمد جواهري  | 

 

]و چون بندگان من ( از دوری و نزدیکی) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم. هرگاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم،  پس باید دعوت مرا ( و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که ( به سعادت) راه یابند[.                                                                سوره بقره، آیه 186

 

گنهکاری از روی قضا به این آیه شریفه رسید، دوباره و سه باره آنرا خواند و خواسته ای را که در دل داشت، بر زبان جاری ساخت و از خدایش طلب کرد و خدا دعایش را همان روز مستجاب کرد; و بنده اش خجلت زده، سر به زیر افکند .....

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط محمد جواهري  | 

 تمام سال را در دلم عزای عمومی اعلام کردم ..... پس از آن لحظات جدال برای ماندن ..... پس از آن لحظات درد آور و فاجعه آمیز....

دستانشان سست و کرخت شده بود در سرمای این زمستان لعنتی ..... یخهای کنار بلوار را نه با تیشه و کلنگ، که با جان و دل می کندند تا من و تو آسوده تر و شادتر باشیم......که ناگهان اسب آهنی از راه رسید ...... مثل برق، مثل باد ..... نیم دوری چرخید و مثل برگ خزان آنها را نقش بر زمین کرد ..... چشمها دوباره باز شدند ..... دو برگ نارنجی رنگ در خون پاک خود غلتیدند و حتی مجالی برای دیدن مردم نیافتند ..... مردمی که برای گرفتن عکس و فیلم از آنها، بلوار را ساعتی مسدود کرده بودند .....

خوشا به سعادتشان که خادم بودند و در حال خدمت؛ شهید شدند و پر کشیدند .....

و وای بر من که چنینم ..... سر تا پا گناه و نفرت .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:54  توسط محمد جواهري  |