تبليغاتX
مرد پاييزي - باران

مرد پاييزي

 

رعد، برق، باران

سکوت نیمه شب،  ذهنی مشوش و نا آرام

لباس می پوشم، چتر کودکی هایم را بر می دارم و قدم به خیابان می نهم

باران حتی توان گذر از چتر به این کوچکی را هم ندارد !

چتر من قوی است یا باران حریف قدری نیست ؟!

به جنگ ناودان ها می روم. آنها هم حریف چتر به این کوچکی نیستند!

از مسیر کودکی می گذرم و به دبستان می رسم. تعطیل است !

رهگذران چونان دیوانه ای می پندارندم و از من و چتر کوچکم گریزانند

جیب هایم خالی خالیست، حیف که راهزنی در ره نیست تا تسلیمش شوم

پاهای خسته ام مرا در نیمه های شب رها می کنند و به سمت خانه روانه می شوند

و باز من می مانم و تشویش، من می مانم و بی قراری، من می مانم و التهاب

باران ببارد یا نبارد، فرقی ندارد .... پاهای خسته ام دگر تاب ندارد

می بینم روزی را که چتر کوچکم حتی ..... مرا تنها گذارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط محمد جواهري  |